دروغ چرا، من عاشق بچه ی چشم آبیَم. از همون اول تا همین الان. اینُ گفتم که یعنی سلیقهم عوض نشده. همیشه فکر میکردم که حالا که چشمای خودم آبی نیست لاقل با مردی ازدواج میکنم که چشماش آبی باشه. که وقتی بهش نگاه میکنم دریا رو ببینم. که وقتی ناراحتم آرامش دریا منُ بگیره و با خودش ببره.. اوایل که همه از من می پرسیدن چرا تو، میموندم چی بگم. چشمات آبی نبود، یه قهوه ای معمولی پُر از حس خلا.. نمیخواستم بگم
برچسب: طوفان,
نویسنده: شیوا رستگار
خوب که نگاه میکنم من باید اوایل ۱۹۸۰ بدنیا می آمدم. وسط یک مزرعه ی گندم در دور افتاده ترین روستاهای آلمان. و وقتی ماندلا قیام میکرد کوچ میکردم به آفریقای جنوبی و فکر کنم اوایل دولت او ۱۹، ۲۰ سالم میشد. یا حتی بزرگتر بودم. در یک روزنامه مقاله های هفتگی مینوشتم و رگ و ریشه های مخفی سیاسی بهشان میچپاندم. عصرها هم دوست سیاه پوستم به من سر میزد و برایش قهوه درست میکردم و مثل همیشه هشدار میداد که قلمم ک
برچسب:
نویسنده: شیوا رستگار